امروز صبح ساعت 6 و نیم پاشدم یه خرده به در و دیوار نگاه کردم باز گرفتم خوابیدم تازه به یه نکته دیگه ای هم تو شخصیتم پی بردم.
اونم اینکه برای ازدواج هیچ تلاشی از سمت خودم انجام نمیشه ، یعنی همش نشستم که مامان و بابا یه کیسی رو پیدا کنن معرفی کنن بهم منم برم جلو ببینم چی میشه ، اخه تا کی من میخوام بچسبم به خونواده.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:43  توسط فرهاد
برچسب:
نویسنده: مانی اسدی
برچسب:
نویسنده: مانی اسدی
درمان شوپنهاور صفحه 464:
وقتی برای اولین بار متوجه بیماری خود شدم و دچار وحشت و هراس گشتم ، کتاب "چنین گفت زرتشت" را باز کردم که برایم ارام بخش و الهام دهنده بود. به ویژه نگاه شاکرانه او به زندگی که می گوید باید به گونه ای زندگی را سپری کنیم که اگر بارها و بارها فرصت دوباره زیستن را به ما بدهند ، دقیقا مانند قبل آنرا پذیرفته و گرامی بداریم.
فیلیپ پرسید:"این موضوع چطور تو را آرام کرد؟"
"من به
برچسب:
نویسنده: مانی اسدی
برچسب:
نویسنده: مانی اسدی
در راستای پست قبلی تصمیم گرفتم از فردا صبح یک ساعت زودتر از خواب بلند شم یعنی ساعت هفت و نیم رو بکنم ساعت شش و نیم ، تو این یک ساعت فقط به کارهای که از صبح تا قبل از نهار باید انجام بدم فکر میکنم و روش برنامه میریزم ،بالاخره باید یه تکونی به خودم بدم.
برچسب:
نویسنده: مانی اسدی